من فرق بین شادی و غم را نمی دانم
عصب های ام درد می کند
یک به یک
..
من فکر می کنم
تمامی شهر های دنیا
به اب
و تمامی پله های دنیا
سر انجام
به یک کلمه ختم می شوند:
"دریا "
زنده گی پیشامدی تنها بیش نیست
..
دل ام می خواهد
تمامی خیابان های این شهر را
با یک اسب سیاه یخ زده
بدوم
در ارامشی شتاب زده
از پایین
به بالا بیفتم
و بمیرم .
بمیرم .
من دل ام می خواهد
که خودم را
ذره ذره
پایین بکشم
بیایم و ببینم
که مرگ
با دنیای ام
چه کرده
من شب ها روي تپه ي ارمسترانگ مي نشينم
خيره به فانوس دريايي
و بادي که در دامنش افتاده
خيره به فانوس دريايي
و بادي که در دامنش افتاده
تو را مي بينم
که مي روي
و دريا را
که در يک نقطه
به نظم مي رسد
من شب ها روي تپه ي ارمسترانگ مي نشينم
خيره به فانوس دريايي
و بادي که در دامنش افتاده
خيره به فانوس دريايي
و بادي که در دامنش افتاده
من يک دريچه ي کوچک هستم
دريچه اي که در سقف يک سر زنده گي مي کند
من يک سر هستم
سري که در رابطه اي بارز زنده گي مي کند
رابطه اي که کسالت لب های مرده ی تو را دوست دارد
و دائما با خودش می گوید
من ادم با استعدادی هستم